جلال الدين الرومي
59
فيه ما فيه ( فارسى )
استغراق آن باشد كه حق تعالى اوليا را غير آن خوف خلق كه « 1 » مىترسند از شير و از پلنگ و از ظالم ، حق تعالى او را از خود خايف گرداند و برو كشف گرداند كه خوف از حقّ است و امن از حقّ است و عيش و طرب از حقّ است و خورد و خواب از حقّ است . حق تعالى او را صورتى بنمايد « 2 » مخصوص محسوس « 3 » در بيدارى چشم باز صورت شير يا پلنگ يا آتش كه او را معلوم شود كه صورت شير و پلنگ حقيقت كه مىبينم « 4 » ازين عالم نيست ، صورت غيب است « 5 » كه مصوّر شده است . و همچنين صورت خويش بنمايند به جمال عظيم و همچنين بستانها و انهار « 6 » و حور و قصور و طعامها و شرابها و خلعتها و براقها و شهرها و منزلها و عجايبهاى گوناگون 104 و حقيقت مىداند كه ازين عالم نيست ، حق آنها را در نظر او مىمايد و مصوّر مىگرداند پس يقين شود « 7 » او را كه خوف از خداست و امن از خداست و همه راحتها و مشاهدها از خداست و اكنون « 8 » اين خوف او به خوف خلق نماند زيرا از آن اين مشاهد است . به دليل نيست چون حق معين به وى نمود « 9 » كه همه ازوست . فلسفى اين را داند امّا به دليل داند . دليل پايدار نباشد و آن خوشى كه از دليل حاصل بشود « 10 » آن را بقايى نباشد تا دليل را به وى مىگويى خوش و گرم و تازه مىباشد . چون ذكر دليل بگذرد گرمى و خوشى او نماند چنانكه شخصى به دليل دانست كه اين خانه را بنّايى هست و به دليل داند كه اين بنّا را چشم هست ، كور نيست ، قدرت دارد عجز ندارد ، موجود بود ، معدوم نبود ، زنده بود و مرده نبود « 11 » ، بر بناى خانه سابق بود ، اين همه را داند امّا به دليل داند . دليل پايدار نباشد ، زود فرموش « 12 » 105 شود . امّا عاشقان « 13 » چون خدمتها كردند بنّا را شناختند و عين اليقين ديدند و نان و نمك به هم خوردند و اختلاطها كردند . هرگز بنّا را تصوّر و نظر ايشان « 14 » غايب نشود پس چنين كس فانى حق باشد . در حقّ او گناه گناه نبود جرم جرم نبود
--> ( 1 ) . ح : كه خلق ( 2 ) . ح : نمايد ( 3 ) . ح : و محسوس ( 4 ) . ح : يا آتش او را معلوم شود حقيقت كه آن صورت شير و پلنگ كه مىبينم ( 5 ) . ح : غيبى است ( 6 ) . ح : و انهارها ( 7 ) . ح : يقين شد ( 8 ) . ح : از حق است اكنون آن ( 9 ) . اصل : معنى نمود ( 10 ) . ح : شود ( 11 ) . بود مرده نبود ( 12 ) . ح : فراموش ( 13 ) . ح : امّا عارفان ( 14 ) . ح : و از نظر او